حافظ

شعر های حافظ

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد

 

 

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد   عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد     

    ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد   چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد

این تطاول که کشید از غم هجران بلبل     تا سراپرده گل نعره زنان خواهد شد

گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگیر    مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد

 ای  دل ار عشرت امروز به فردا فکنی   مایه نقد بقا را که ضمان خواهد شد 

 ماه شعبان منه از دست قدح کاین خورشید از نظر تا شب عید رمضان خواهد شد

گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت       که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد  

مطربا مجلس انس است غزل خوان و سرود  چند گویی که چنین رفت و چنان خواهد شد 

                حافظ از بهر تو آمد سوی اقلیم وجود          قدمی نه به وداعش که روان خواهد شد           

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم فروردین 1390ساعت 12:33  توسط هومن  | 

دوش می​آمد و رخساره برافروخته بود

دوش می​آمد و رخساره برافروخته بودرسم عاشق کشی و شیوه شهرآشوبیجان عشاق سپند رخ خود می​دانستگر چه می​گفت که زارت بکشم می​دیدمکفر زلفش ره دین می​زد و آن سنگین دلدل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریختیار مفروش به دنیا که بسی سود نکردگفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ

 

تا کجا باز دل غمزده​ای سوخته بودجامه​ای بود که بر قامت او دوخته بودو آتش چهره بدین کار برافروخته بودکه نهانش نظری با من دلسوخته بوددر پی اش مشعلی از چهره برافروخته بودالله الله که تلف کرد و که اندوخته بودآن که یوسف به زر ناسره بفروخته بودیا رب این قلب شناسی ز که آموخته بود

+ نوشته شده در  شنبه ششم فروردین 1390ساعت 21:3  توسط هومن  | 

مطالب قدیمی‌تر